|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
[ سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٩ ق.ظ ] [ فرشته سیفی ]
یه روزی وقتی به دلیل حادثه ای ترس را تا عمق سولهای وجودم حس کردم! وزمانی که خواهرم را از دست دادم و غم با تمام توانای اش بر سرم آور شد! وهنگامی که دردی جانگاه تمام جسمم را تا حد مرگ در خود فشرد! فهمیدم هیچ چیز نمی تواند مرا از زیستن محروم کند مگر خود مرگ! تمام آنچه که روزگاری فکر می کردم روبه رو شدن با آن مرا خواهد کشت اتفاق افتاد.اما من هنوز زنده ام.وبه این می اندیشم.زندگی چقدر زیبا بود من آنقدر درگیر خود ودغدغه زیستن بودم که نفهمیدم چرا هستم.واقعا هستیم که برای بقا خود با انواع حادثه ها دست وپنجه نرم کنیم ودر آخرخسته ودرمانده چشم ببندیم وتمام!!!!!!! حالا که ترس هایم را کنار نهاده ام وغم را رها نموده ام دردهارا تحمل می کنم.می بینم زندگی آمیخته ای این تمام اینهاست.هنوز می ترسم و هنوز غمگین می شوم وهنوز درد می کشم.اما می دانم انسان یعنی همین.پس عاصی نیستم ناراحت ومعترض نیستم.خوشحالم که هستم وزندگی را لمس می کنم.ترسهایش را،غمها ودردهایش را.....در آن لحظات از عمق وجودم خدا را درکنار خودم ونگاه اطمینان بخش اورا حس می کنم. حال دریافته ام اگر اینها نباشند!چطور می شود زیست؟اگه غم نباشه وتو آن لحظه های ناب اندوه را حس نکنی،چطور می توانی شادی را با تمام وجود در آغوش بکشی واز خندیدن لذت ببری؟اگر چشمات در عمق تاریکی شب به سکوت ناب تنهایی خیره نشه.چطور می تونی در روزشنایی روز از حضور جانبخش کسی در کنارت لذت ببری؟اگر از تنش های پر حسرت وپر از اضطراب حادثه ها ودشواری ها رد نشوی.چگونه می توانی لحظه های خلسه وار آرامش را لمس کنی؟ اکنون همه اندیشه ام این است.زندگی چقدر مرا دوست دارد.که نمی گذارد مرداب شوم.من چه نا آگاهانه از زندگی گریخته و با مشکلاتش جنگیده ام.و تمام تلاشم این بوده که ساکن شوم.او چه اندیشمندانه در پی ام روان است ومرا به زیستن فرا می خواند.اکنون به تمام مشکلاتم لبخند می زنم از عمق وجودم ممنونشان هستم که وجود دارند.مرا به لمس زندگی ترغیب می کنند.از تمام آنچه مرا به چالش کشید. مرا به تکاپو انداخت.مرا لرزاند و ویران کرد تا بدانم هستم.راستش حالا احساس می کنم خواب بودم زندگی خودرا به هر دری زده وهر کاری که توانسته انجام داده تا بیدارم کند.مبادا در آتش غفلت ها بسوزم!حالا بیدارم.میبینم که زندگی هیچ آن چیزی نیست که به من آموخته اند.به من یاد داده اند زنده بمانم دنبال اسباب دنیا بدوم.اسبابی که دنیا به همه رهروانش خواسته وناخواسته داده وستانده. چه قماری؟!!!جمع کن تا زنده باشی!اما راستی چطور می شود همیشه زنده بود.در دنیایی که تنها صاحبخانه اش مرگ است.اکنون بیدارم در پی این سوال چرا هستم؟خور وخواب وخشم وشهوت؟!نه وقتی به امپراطوری دنیا می نگرم تازه می فهمم خدا چه لذتی می برد از خلق دنیایش.می خوام دستان او شوم.باشدازطریق من اراده اش عملی گردد. [ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:۱۳ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
آیا تا به حال به این اندیشیده ای که چه نوع زندگی می تواند تورا راضی نگه دارد؟زندگی با ثروت وتجملات؟زندگی هیجانی؟زندگی با امنیت وآسایش؟امکانات وموقعیت خوب اجتماعی؟ کدام زندگی دلخواه توست؟اینکه ما اینقدر می دویم ودغدغه داریم برای چیست؟ این همه بیتابی وبی قراری برای رسیدن به کدام زندگیست؟ کاش در جایی از زندگی،در مسیری که تند وبی وقفه می دویم لحظه ای بایستیم واز خود بپرسیم:به کجا؟من چه می خواهم؟برای چه اینگونه آشفته رهسپارم؟هر جا ودر هر طبقه ای باشی زندگی فقط از تو حضور می خواهد! حضور تو،حضور اندیشه هایت،حضور قلبت.اینگونه است که به شادی خواهی زیست.نه ثروت،نه امکانات،نه امنیت ونه اسایش، نه مقام وعنوان،هیچ کدام آدمی را راضی نمی سازد.دیدی قهرمانان چندی پس از پیروزی چگونه بی تاب وافسرده می شوند؟همواره اندیشیده اند با رسیدن به قهرمانی خوشبخت خواهند بود اما بعد ها در می یابند آنچه خواسته اند نه قهرمانی ونه پیروزی بوده .در این میان چیزی گم شده!جای خالی چیزی که هیچ وقت پر نمی شود همیشه آشفته شان می سازد وآن حضور در آن لحضاتی است که با اندیشه پیروزی وقهرمانی با دلهره وتشویش سپری شده است. زیستن در میان طبقات مختلف اجتماعی به من می آموزد که هیچ چیزی آدمی را راضی وخشنود نمی سازد مگر اینکه آگاه باشد از زندگی چه می خواهد؟وجایگاه خود را بشناسد!زندگی سرشار از بودن است به شرطی که آدمی دریابد ارزنده ترین بخش بودنش نه فقط مهم بودن بلکه مفید بودن او برای جامعه انسانیست.پیمودن راه های تعیین شده وهموار شاید امن وراحت باشد اما ما را از لمس شگفتی های زندگی محروم می سازد.تکرار تجربه ها وآموخته های دیگران فقط ما ار زنده نگه می دارد.اینکه تمام تلاشت این باشد که جایگاه کسی را که از تو بالاتر است تصاحب کنی تو را از زیستن زندگی که به نام تو رقم زده اند محروم می کند.قالب بندی کردن زندگی در حکم نابودی آنست.تلاش برای رسیدن به جایگاهی که دیگران به آن رسیده اند!کوشش برای بدست آوردن آنچه دیگرآن دارند مارا از زیستن زندگی خود ویافتن جایگاه خود دور می سازد.زندگی جاودانه ها را بنگریم!!!!!! اگر هنوز از آنچه هستی رضایت نداری شاید به دلیل باشد که در جایگاه درست خود نایستاده ای؟شاید هنوز در فکر تصاحب چیزی هستی که به تو تعلق ندارد!شاید در اندیشه رسیدن به جایی هستی که مقصد تو نیست.قبل از اینکه حرکت را شروع کنی به این بایندیش:چه کاری قرار است انجام دهی وچه اثری قرار است از خود بر جای بگذاری؟ آنان که در صفحات زندگی جاودانه شده اندودر هر زمانی تحسین مارا بر می انگیزند.همواره در این اندیشه بوده اند:اگر بهترین هارابه زندگی ارائه ندهی نمی توانی توقع بهترینها را از زندگی داشته باشی.آنان ساده زیسته اند وحضور خود را در زندگی پاس داشته اند. بودن، فرصت های زیادی در اختیار آدمی قرار می دهد تا جایگاه خود را بازیابد اگر از آن فرصت سوءاستفاده شود.رسیدن به مقصد سخت خواهد بود.با گذشت زمان آنچه حقیقی نیست رنگ می بازد.وحقیقت با صلابت ومحکم بر جای خود استوار می ماند.دوروغ تحقیر می شود ونادرستی محکوم به شکست است.آدمی هنوز زاده می شود بزرگ می شود،به ناممکن ها دست می یاید اما هنوز زیستن نمی داند!!! [ شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٢ ق.ظ ] [ فرشته سیفی ]
در زمانی نه چندان دوراز شر شیطان به خدا پناهنده می شدم.از شر نگاهای شوم.از ترس حسودان.بد گویان.بدخواهان...! در زمانی نه چندان دور دشمن من.کسانی بودند که برخلاف میلم عمل می کردند.فکر می کردم در صدد اسیب رساندن به من هستند.در زمانی نه چندان دور. از دست آدمیان که به خیالم دشمنم بودند و مرا رنج می دادند. به خدا پناه می بردم. برای حفاظت از خود ارتباط هایم را قطع می کردم.تنهایی را به رنج کشیدن وآزرده شدن ترجیح می دادم. در زمانی نه چندان دور:در حصاری محکم از غرور وبی اعتنایی خود را از شر دنیا وآدمیان حفظ می کردم. در زمانی نه چندان دور حیال می کردم آنچه مرا رنج می دهد همانا دیگران وکارها وافکار آنان است!!!!!!!!!!!!!!!!!! اکنون:که در پیله تنهایی می اندیشم.از انچه بر من عیان میشود بینهایت هراس دارم.اندیشه من؟! آنکه دشمن ام بود،آنکه امنیتم را به خطر می انداخت،آنکه زخمی ام می کرد.آنکه رنجم می داد،آنکه مرا اسیب می رساند همانا خود من بود!!!!! هیچ کس جز خود من آنقدر قدرت نداشت که عذابم بدهد. هیچ کس آنقدر توانا نبود که شاهد رنج بردنم باشد. جز خود من. من! منی که تنها دارایش غرور سخت وسنگین اشرافیت بود.اشرف مخلوقات!!!!!!!؟؟؟؟؟ حال دیگر از کسی نمی ترسم. من از خودم می ترسم.از فرشته.از نگاهش. از افکارش.از کارها وحرفهایش...من از دست او ست که به خدا پناه می برم.از حرفها وافکار او...که تا حرف میزند!اتفاق می افتد.تا فکر می کند می بیند. من از او می ترسم. چون حرفها وافکارش خیلی زود جامه عمل می پوشند.حال از حرف زدن هراس دارم .می ترسم اتفاق بیفتد.از اندیشیدن هراس دارم مبادا به حقیقت بپوندد.. ذهن من گاهی چون اسب چموش افسار گسیخته به هر جا می تازد.ومن عاجز از رام کردن او، تنها شاهد تاخت وتاز افکاری می شوم که فقط مرا آزار می دهند.وهیچ سودی به حالم ندارند.حال از خودم گریزانم.اما به کجا؟؟؟مسئول اول وآخر تمام تلخی های زندگی ام خودم هستم.چه کسیب را مقصر بدانم.چه کسی از من به من نزدیکتر است؟چه کسی غیر ازخود من اختیار مرا دارد؟؟این موجود خاکی وخودخواه که فکر می کند اختیاردار زمین است.غافل که در روزی نه چندان دور زمین اورا خواهد بلعید.باید به فکر چاره باشم.باید خودم را به خدا بسپارم.باید خودم را به او واگذار کنم.وتمام او شوم تامن از میان بر خیزد.تا من هستم رها نخواهم بود از رنج بردن. او نخواهد کذاشت از بودنم لذت ببرم.بادی از دست من رها شوم. [ شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱٢ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
سلام: می دونم تعجب می کنی این نامه رو بخونی!ولی بزار برات بگم.من یه انسان از زمینم. امشب می خوام از طرف اونایی که تورا می شناسن وماموریت بر حق تو را می فهمن بهت درود بفرستم.امشب می خوام باهات حرف بزنم.بگم:خدا خیلی دوستت داره که مامورت کرده احسن الخالقین اش را محک بزنی! سنگ محک اصل ونا اصل شدی.مقام برگی داری.می خوام بهت بگم:ازت ممنونم. تو خیلی وقتا منو به خودم نشون میدی!خیلی وقتا حالی ام می کنی که اونی که ادعا می کنم نیستم.کوچکم.سستم.ضعیفم.وهنوز اون طلای نابی که تو تشخیص میدی نشدم. ازت سپاسگذارم.که همواره گو ش به زنگی که مغرور نشوم.حواست هست کجااز جاده خارج می شوم.وقتی تو هستی .مدام در بیراهه ها خودت را می رسانی.هشیار می شوم. نمی دانی چقدر مدیون لحظاتی هستم که سروقت میرسی ومرا به خود می آوری.نشانم می دهی چقدر می توانم پست باشم.وچقدر می توانم اوج بگیرم. نشانم می دهی فاصله بهشت تا جهنم به تار مویی بند است که رشته اش دست توست. ازتو ممنونم که همیشه مواظب من هستی.ولحظه های غفلت مرا به خود می آوری!وبه سرعت دره عمیق سقوط از انسانیت را در جلوی چشمانم می گشایی.ونشانم می دهی کجایم. وقتی تو هستی خوب می دانم کی هستم وچه باید بکنم.تونشانم می دهی که بزرگم ونباید مغرور به انچه هستم بشوم. ازتو ممنونم:گرچه نا آگاهان تورا زشت وکریه می دانند.من تورا پاک ومبرا می شناسم.می گویند تو دشمن انسانی ومن می گویم تو فقط ماموری که مدعیان را رسوا کنی؟ اگر تو نباشی از کجا بدانم کی هستم وچه کسی می توانم باشم.اگر تو نباشی فرق اصل وبدل از کجا معلوم می شود.اگر نباشی آدمیان چه ها که نمی کنند.چه ادعاها که می آورند.چه خدایی که در زمین راه نمی اندازند.اگر نباشی کسی حق از باطل را تشخیص نمی دهد.هیچ کس محکی برای خود ندارد.تو آینه ای که هر مدعی را به سنگ محک می آزمایی!تا خود نیز بداند عیارش چیست؟تا بداند که چرا هست؟بداند اگر اقتاده یا شکسته است عیارش پایین است. تو خدا را نشانم می دهی.عظمت وبزرگی خالقم را برمن آشکار می سازی وبه من مدعی حالی می کنی با چه عیاری می توان انسان بود؟نشانم می دهی اگر خا ک نشینم.زائر راهی هستم که مرا به خودم وبه خدا می رساند.ودر این راه نباید دستم از دست خالقم رها شود.وقتی می آیی به سرعت متوجه میشوم دست خدا را رها کرده ام. ..!واورا می بینم که چه عاشقانه ومهربان مرا می جوید و از بیراهه بر می گرداند.وآرامش را هدیه ام می دهد. [ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
چند سال از آغاز من می گذرد؟ در محاصره چهار دیواری ام!دلم برای آغوش کسی تنگ است!دلم هوای عطر جانبخش کسی را دارد که وجودش گرما بخش بودنم شده است. وقتی به آنچه در ارزویش هستی دست می یابی.دیگر برایت آن زیبایی گذشته را ندارد.دیگر آن چیزی نیست که روزگاری همه چیزت را برای رسیدن به آن زیر پا گذاشته بودی!آنچه را که روزی در قله کوه می دیدی،اکنون برای رها کردنش دست وپا می زنی! ودوباره در آرزوی جدید، راهی جدید،هدفی جدید،گذشته برایت کسالت بار و آزار دهنده شده است.چرا؟انسان همواره به دنبال چیزی می گردد که نمی داند چیست؟!گاهی در کتابها، گاهی در خانه،ماشین،دوست،پول، مدرک...،اماهیچ کجا نیست،آدمیان زیادی را دیده ام که همه چیز داشته اند.ثروت،صورت،مقام،...اما هنوز دلگیر وناراضی اند!!! همواره در معرض ترس وتهدید.مبادا دستاوردهایشان از دست برود.همیشه در حصار تردید وهراس.زندانبان هم یک جور زندانیست. روزگاری آرزو داشتم آرامش داشته باشم.نهایت خواستن ها.وقتی به آنچه می خواستم رسیدم زندگی مرداب شد.بدون هیاهو وبدون در گیری.بدون کشمکش.من فقط نظاره گر بودم.ناظر وبدون ایجاد تنشی در وجودم .از زندگی دور شده بودم.دور و در غار وجودم ،ساکت ودر خلوت نشسته وناظر بودم.سکون زیبا نیست.خیلی زود دلسردت می کند.گاهی دردسر داشتن خوب است.گاهی مشکلات نعمت اند.گاهی گرفتاری معجزه است.چون به تو یادآوری می کند هستی..زنده ای وجریان داری.اکنون وسط مشکلاتم در عمق زندگی. وآنقدر شاد وخوشحال که با خوشبختی همسایه شدم.گاهی از او دور می شوم چون دوست دارم دلم برایش تنگ شود. دلتگی حس زیبایی است،به ادم حس بودن می دهد.احساس داشتن.مهم این است که بدانی تو برای شاد زیستن به چیزی نیاز نداری.می توانی باشی.در هر موقعیت ومکانی.تنها بودن تو مهم است.چرایی بودنت را بیابی.چگونگی بودنت مسئله سختی نخواهد بود.بگذار زندگی، این رود خروشان به راه خود برود.تو راه خودت را برو اگر زیادی به آن وابسته باشی خیلی زود از آنچه به دست آوردی دلزده خواهی شد.افسرده ومغموم.زندگی هر آنچه می دهد می ستاند.برای همین است اکثر مردمان غمگین اندو ناراحت.هراس از دست دادن همیشه تو را درحصار نگه می دارد.ببین لذت ببر،واز شکست نهراس. زندگی همین است ترکیبی زیبا از زشتی ها وزیبایی ها، روشنایی ها وتاریکی ها.شکست وپیروزیها. تنها چیزی که اکنون دارم دلی در سینه است.همین،با آن نگاه می کنم.می شنوم.رها می کنم.نگه می دارم.عاشق می شوم .دوست می دارم.اشک می ریزم.می خندم.زندگی می کنم.ضربان قلب من ضربان زندگی است. باید بروم رفتن آغاز زیستن است.اما مجبور نیستم با کسی رقابت کنم.یا از کسی بهتر باشم.نیازی به احترام بیرونی یا تایید شدن ندارم.من هستم واین به اندازه کافی شگفت انگیز وزیبا هست اگر درگیر وحاشیه ها نشوم.سبک زندگی می کنم.چون برگ بر روی اب.نه چون سنگ که غرق شوم در زندگی نه چون خاشاک که با هر موج فروروم وبرون آیم. پگاه دورود گران از جاده روبه رو می رسند،رسیدگی خوشه هایم به رویا دیده اند!!! [ چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٠ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
چشم که می گشایم نور افتاب با شادی سلامم می کند.اما من به دیدن هر روزه اش عادت کرده ام.حتی صدای خنده اش هم مرا سر ذوق نمی آورد. بر می خیزم،تمام وسایل اتاقم روزی تازه را جشن گرفته اند.اما من به نظاره هر روزه شان در جای خود خو گرفته ام. سر و صورتم را می شویم وبه مادرم که طبق معمول سرگرم کار در آشپزخانه است زیر لب سلام می دهم و او هم مثل همیشه حین کار جواب می دهد وحرفهای تکراریش را که به شنیدنشان عادت دارم را از سر می گیرد. به سراغ کتابهایم می روم. وسایلم را جمع می کنم.آماده برای بیرون رفتن سفارشات تکراری مادرم را گوش می دهم از خانه بیرون می روم.کوچه بلند وپر درخت مان مثل همیشه سر جایش است.وصدای جاروی زمخت و خش دار رفتگر تنها صدایی که سکوتش را بر هم می زند..سلام میدهم وبی اعتنا از کنارش رد می شوم.شنیده ونشنیده جواب می دهد.او هم به همه چیز عادت کرده است.به سلام هر روزه من.به جاروی دستی اش وبه کوچه ای که هر روز تمیزش می کند حتی به برگهای رنگارنگ درختان. سر کوچه با دکتر، همسایه روبه رویمان بر خورد می کنم.طبق معمول سعی می کنم لبخند بزنم وخیلی مودب سلام احوال پرسی می کنم وحال خانواده اش را می پرسم.او هم مثل همیشه با لبخندی که تمام صورتش را پر کرده است حال پدر ومادرم را می پرسد واز هم جدا می شویم. این هم عادت دیگریست،از کنار رفتگر زحمتکش مان بی اعتنا بگذرم وجلوی دکتر صاف ودست به سینه بایستم.!!!! از چه قانونی پیروی می کنم من؟؟؟چه کسی حکم داده کار دکتر از کار رفتگر با ارزشتر است؟؟؟ من عادت کرده ام ،عادتهای دیگران را بپذیرم عادت کرده ام به رفتگر بی اعتنا باشم به دکتر احترام بگذارم.عادت کرده ام طبق معیارهایی که برایم تعریف کرده اند زندگی کنم.واندیشه ها را بپذیرم بی تفکر وسوال. عادت کرده ام به راه رفتن در میان پیاده رو های پر از مردم.به تماشای چهره های خسته وگرفتار آدمها .به شنیدن صدای خنده وگریه مردمان خو گرفته ام. عادت کرده ام از کنار گلهای رز وبوی ناب گل یاس حیاطمان به سادگی رد شوم.وبوته تازه رسته در باغچه خانه مان را با بی اعتنایی لگد کنم.من عادت کرده ام به قد کشیدن کودکان دیروز و عصیان جوانان امروز ونگاه حسرت بار سالمندان. من عادت کرده ام،به نگرانی هر روزه مادرم وبه چشمان نخفته وسرخ از کار طولانی مدت پدرم.به نگاه افسرده و غمگین خواهرم وبه خودنمایی مغرورانه برادرم. من عادت کرده به گریه کودکان بی سرپناه.وبه دیدن چراغ روشن همسایه، وچیدن سیب کال از باغ پیرمرد عصبانی سر گوچه و... من عادت کرده ام به تکرار جمله ها.من عادت کرده ام به قضاوت درباره تمام کسانی که با من فرق دارند.درباره کسانی که نمی توانم معنی کارها وبودنشان را دریابم. عادت کرده ام به جنگیدن بر علیه چیزهایی که در موردشان هیچ نمی دانم.به محکوم کردن ناشناخته ها.به تحقیر کردن هر انچه از درک من خارج است. من عادت کرده ام به تکرار هر روزه نام "خدا" بی آنکه بدانم چه کسی را صدا می کنم. من عادت کرده ام به عادتهایم ، تو چطور؟؟؟زیستن با عادتها چه ارزشی دارد.به غیر از سرخوردگی ونا امیدی وخستگی!!!نگاهی تازه می خواهم وطرحی نو برای زندگی امروز...! [ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٢ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
چه بود؟کجا بود؟کی بود؟آن پیمانی که باخدا بستم برای چه بود؟ می دانم ،خیلی چیزها را می دانم.می دانم چگونه خلق شدم،از چه خلق شدم،چطور خلق شدم.اما نمی دانم برای چه خلق شدم؟ می دانم چه جنگی سر آفریدنم به پا شد.بسیاری مخالف بودنم شدند.می دانم چگونه عزیز کرده خدا شدم وچگونه عده ای قسم خوردند راهم را به سوی معبودم ببندند. می دانم ابلیس نتوانست بودنم را تاب بیاورد وسوگند خورد به خالقم صابت کند من لایق خلیفه شدن نیستم.می دانم خیلی چیزها را می دانم. می دام دنیا را مسخر من ساختند تا ازآن لذت ببرم ومن چه خودخواهانه آن را از آن خود پنداشتم وفراموشم شد کجایم؟چرایم؟وبه کجا می روم؟؟؟ گورستان را دیدم وفقط تاسف خوردم به حال رفتگان،چرا؟چه بی خبرم من!!!گورها را دیدم، دلتنگ شدم برای ندیدنشان.جسم های بی جان دیدم واشک ریختم. ولی یادم نیامد چه عهدی با خدا بستم؟؟؟ دنیا هر روز با فریبی تازه وهزار رنگ چون خواب شیرین شد برایم.وای به روزی که بیدار شوم.می خواستم دنیا مال من باشد.بالاتر از همه،بهتر از همه، زیباتر از همه،برتر از همه،محبوبتر از همه،خیال کردم آسمان مال من است بی خبر که آسمان به کسی اجازه دست درازی نمی دهد!!! می دانم، خیلی چیزها را می دانم.می دانم چه باید بکنم به عنوان یک زن، یک مرد، یک همسر،یک پدر، یک مادر،یک خواهر ، یک برادر،یک ریس، یک کارمند،...میدانم چه کاره ام وچه وظایفی دارم.چه حقوقی دارم وچه حقی. اما به عنوان یک بنده؟؟؟به عنوان یک بنده، نمی دانم چه کاره ام؟کی هستم؟چه کار باید بکنم؟چه حقی دارم؟چه حقوقی؟؟؟ تو می دانی؟؟؟؟ [ یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٦ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
جهان جولانگهی همواره زیباست به چشمت خوب دیدن رابیاموز این را برای دختران همسن وسال خودم می نویسم.برای مادران آینده. مادر؟! خواهر؟! زن؟! زن باش،مادر باش،معشوق باش...تمام ابزار این بودن ها را به تو داده اند غیر از توان جنگ برای حقوق برابر با مردان.تو موجودی لطیف وظریفی..تو نازی ومرد را غرق نیاز آفریده اند. زن باش، خودت را با مردان خشن وجنگجو وپر ستیز مقایسه نکن.بگذار او پدر باشد.جهان به قدرتی مستحکم واستوار برای ادامه حیات نیاز دارد.وجامعه به رهبری قوی وبا اراده.وخانواده به سرپرستی با قدرت وتکیه گاهی محکم.... مردان آموزش دیده اند تکیه گاه وسازمانگر باشند.تو زن باش.بگذار جهان منسجم باشد، وجودت را بنگر مرکز وجود آدمی قلب است.شریان زندگی در مرکز وجود مابه پایگاهی قوی ومحکم وصل شده است به نام قلب، که اگر نباشد جسم از دور زندگی خارج می شود.پایگاه مقاومت زندگی مرد است. اگر حکم او را، قدرت او را از او بگیرند، کس دیگری توانایی جمع کردن زندگی تورا نخواهد داشت.مرد سکاندار زندگی است وتو حافظ وصاحب زندگی هستی. بیا هر گز به این ننازیم که قدرتمان با مردان برابری می کند یاحقوقمان با مردان مساوی شده است.بیا برای این نستیزیم که مردان چکار می کنند وچه حقوقی دارند وما محرومییم!بیا هر گز برای اثبات خودمان جنگ نکنیم....برای اثبات من هستم فریاد نزنیم.خود را با نگاه حقیرانه ای به زندگی با کلماتی چون، حقوق من...حق من...سهم من...قدرت من...پایین نیاوریم.تو هستی ونیازی نیست خودت را به اثبات برسانی. تو هستی،وقتی نوزادی را نه ماه در بطن خود می پرورانی.تو هستی وقتی دست کودکت را می گیری وراه رفتن می آموزیش.تو هستی وقتی غذا را بی منت وریا دردهانش می گذاری وشبهای بی تابی اش را به دوش می کشی.نیازی نیست پا به پای مردان بدوی تا ثابت کنی هستی.تو مادری... سهم تو فرزندان با کفایتی هستند که سازندگان راه فردایند.قدرت تو تربیتی است که آنان را از آزمونهای زندگی سربلند بیرون می آورد. تو هستی در قلب زندگی،تو خون جاری در پایگاه محکم زندگی هستی.اما این پایگاه به موجودی قوی وبا اراده برای حفظ ونگهداری نیاز دارد.به مردان قدرت واراده چرخاندن چرخ زندگی وتوانایی حل مشکلات ودرک سختی ها وجنگ با نابسامانی ها را داده اند. مراقب موجودیت خودت باش!اصل بودنت را، مقام منزلتت را در مبارزه ای که هیچ قهرمانی ندارد از دست ندهی.زیبایی بودنت را، جایگاه والایت را در نبردی بی مبارز نبازی!سازمان دفاع از حقوق زنان؟!...کانون دفاع از حق زن؟!...همایش دفاع از هویت زنان؟! راستی کدام حق؟!من زن هستم. اگر آنقدر آگاه باشم که بفهمم زن بودن به چه معناست؟حق من فرزندانی هستند که تربیت می کنم برای فردا.حقوق من زندگی مسالمت آمیز وپاک کودکان فردایند.حقوق من جامعه سالم وبه دور از فسادی است که می توانم بسازم. حقوق یک زن فرزندان با سواد وموفق اند.حقوق یک زن محیط شاد آرامیست که شوهروفرزندانش را هر جا که باشند دلتنگ خانه می کند وسر موقع مشتاقانه به منزل می کشاند.حقوق یک زن خبرهای شاد از موفقیت فرزندانش است...نه برابریش با مردان ونه توانایی کسب جایگاه مردان ونه مبارزه برای حقوق برابر با آنها... جامعه فاسد.جامعه بیمار.جامعه وحشی ومعتاد.جامعه ناامن وبی اعتماد حاصل مادران بی کفایتی است که احساس می کنند وظیفه ای غیر از مادر بودن دارند.وظیفه ای که خود نمی دانند چیست؟سرگردان بین دنیای مردان ودنیای ظریف زنانه.مبارزه ای بی نتیجه وبیهوده برای احقاق حقی که توهمی بیش نیست. می گویند زن همزمان که گهواره کودک اش را تکان می دهد دنیایی را می لرزاند.. آرزویم این است زن باشم آن سان که خداوند برایم نوشته است. [ شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤۳ ق.ظ ] [ فرشته سیفی ]
آنچه انسان را به سوی خوشبختی سوق می دهد،چهارچوب های متعادل ساز بیرونی نیست.بلکه شیوه نگرش وتفکرانسان از تعادل بخشی به اشیاء ومفاهیم ادراک شده است. تا به حال توجه کرده ای،گاهی سوالی سمج مدتها در ذهن ات پرسه می زند وهر اتفاق کوچکی آن را برایت پر رنگتر می سازد.به طوری که خواب نیمه شبهایت را پریشان می کند.مثل ریسمان دور سرت می پیچد واتاق فکرت را از کار می اندازد. وتو آشفته از این پرسه زدنهای بیهوده ،نه تنها به جواب نمی رسی،بلکه سوالهای بیشتری ذهن ات را احاطه می کند.وقتی به اندازه کافی ذهن ات را درگیر کرد. یک حادثه به ظاهر بی معنی پرده ای را از جلوی چشمانت کنار می زند وتو آنقدر ساده وروان به جواب می رسی که ذهن ات قدرت تفکر را از دست می دهد.فقط تماشا می کنی!هیچ کلمه ای برای توصیف مشادهده هایت نمی یابی. مدتها بود که سوالی این چنین ذهن ام رادرگیر کرده بود.نه خودم که که خیلی ها این سوال اویزان ذهن شان شده بود:چرا آدمی بایدمدام در حال تنش باشد وهر لحظه را با ترس ونا امنی سپری سازد؟؟؟ می خواستم به طریق خودم به این سوال جواب دهم.آدمهای زیادی را می دیدم که از زندگی شکایت دارند واز بودن خود ناراضی ونا خشنودند.برای یافتن پاسخ مدام اندیشه ام را می کاویدم واز دالانی به دالان دیگر، در هزار توی اندیشه ام همه چیز مهر سوال خورده بود. تا اینکه یک روز برای برنامه ای به همراه دوستانم به یک روستا سفر کردیم وصحنه ای که آنجا دیدم چشمانم را به خیلی از واقعیتها گشود.بدون اینکه بخواهم به مکانی پا گذاشتم که چند زن روستایی در حال پختن نان محلی بودند. تماشای زنی که مشغول در آوردن آرد از کیسه بر سرسفره سفید وبزرگی صحنه شگفت انگیزی بود که مرا به درگاه هستی برد.کارگاه زندگی،هیچ ساختاری آسان وراحت نیست.این تفکر مرا یاد خودم انداخت. مثل خمیری که زیر دست زن نانواگرد می شد و ورز می گرفت وپهن میشد.خود را زیر دستان قدرتمند زندگی درحال کوبیده شدن دیدم.آرد با دستان توانای زن الک شد وپاک گشت وداخل تشت بزرگی قرار گرفت وبا آب نمک مخلوط شد.وجودمن همراه آرد در کارگاه هستی با مشکلات واتفاقات زندگی آمیخته شد. زن بی خبر از اندیشه من، خمیر را می کوبید و ورز می داد وتن من زیردستان قوی پنجه زندگی درد می گرفت وفشرده می شد.چشمان مشتاق من هر حرکت دست او را با کنجکاوی می نگریست که چگونه با مهارت تمام خمیررا چونه چونه گرد نمود ودر کنار هم ردیف کرد.نگاهم به چونه ها بود.حالا به ظاهر کار تمام شده بود وهمه چیز آرام گرفته .چونه ها کنارهم ردیف خوابیده بودند. اما زن نانوا فکر دیگری داشت.تیر وتخته را زیر دستش محکم کردتا آنها را برای پختن آدماده کند.شاید اگر چونه ها روح داشتند ومی دانستند که از این به بعد چه در انتظارشان هست از ریر دست زن فرار می کردند. اما انسان نمی داند در گذر از لحظه ها،زندگی چه در آستین دارد. چونه ها یکی یکی زیر دست فرز وچابک زن پهن وپهن تر به نازکی پوست پیاز گردید.هر بار خمیر زیر دست زن به دور تیر حلقه میشد وروی تخته پهن می گردید من صدای ناله ام را زیر دستان توانای زندگی می شنیدم. اما نمی داستم چرا؟؟؟چرا اینگونه مشت می خورم ودور خود می چرخم.؟؟؟ وقتی خمیر به اندازه کافی پهن شد وشکل دلخواه زن را به خود گرفت.تازه اول جلز ولز آن روی تابه داغ شده بر روی آتش شعله ور بود.آخرین مرحله ازپخت نان وسخت ترین مرحله آزمون آدمی در کوره زندگی... نگاهم به نان در حال پخت بود وفکرم به وجود خودم که چگونه این دردها را بی خبر از آنچه در حال وقوع است تحمل می کنم.برای چه این همه درد ورنج را تحمل می کنم؟؟؟دیدگانم دوخته به آتش گداخته بود که بوی نان پخته وبرشته مشامم را نوازش کرد ودهانم را آب انداخت.تازه دروازه های ذهنم باز شد وفکرم مثل فرفره می چرخید وتند وتند جواب سوالهایم رادر برابر دیدگان به تصویر می کشید. حالا می دیدم که بیهوده نیستم.لذت بودنم چنان تصاویر ناب وقشنگی جلوی دیدگانم ترسیم می کرد که تمام لحظه های تلخ ودرد آور زندگیم رنگ باخته بودند. حالا که زیبا وآراسته به فضائل انسانی بالاتر از همه چیز ایستاده بودم.وخدا اشرف مخلوقاتم نام نهاده بود.با خلق من به خود احسنت می گفت.حالا همه چیز رنگ دیگر داشت.حالا خدا ناظر من بود.تمام لحظه هایم با قدرت او وبا اراده او سپری می شد.پس چرا باید نگران می شدم؟من در ملکوت خدا بودم.او خود مواظب همه چیز بود.پس این همه ترس وناامنی چگونه در من ریشه کرده است!کجای زندگی دست خدارا رها کردم؟کجا یادم رفته که زندگی از آن اوست ومن فقط نماینده اویم؟؟؟ تکه ای نان گرم وخوشبو را روی زبانم نهادم ونفسم را حبس کردم تا لذت بودنم را در ان لحظه ناب به خاطر بسپارم.تا یادم بماند اگر چرایی بودنم را بدانم با چگونگی بدونم با لذت کنار خواهم آمد. آن دستی که بذررا در دل خاک قرار دادوبعد آن را از خرمن چید وبرکت سفره مردمانش کرد،می دانست چکار می کند. شاید اگر من هم چون برچسب به اشیاء وحادثه ها نچسبم واز کاهی کوهی نسازم.اندیشه ام را فرصتی باشد تابفهمد که هراتفاقی چیزی را به ما می آموزدکه از راه دیگرآموختن اش میسر نیست. شایدآنچه را می خواهم نداشته باشم ولی خداوند تمام آنچه را نیاز دارم به من عطا می کند.دوستی می گفت"به وقت مشکلات گاهی باید سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد." حالا می دانم که امنیت وخوشبختی از آن کسی است که نگاه او به حوادث برتر از آن باشد که حوادث بر او غلبه کند.آنچه انسان را ناامن وعاصی می کند، نه اشیاء وحوادث وپدیده های ترسناک که بینش واندیشه های ناامن وناتوان اوست که توان کافی برای معنا دار کردن آنها را ندارد. یاد مان باشد آن نی که روحمان را تسکین می دهد، همان چوبی است که درونش را با کارد خراشیده اند. [ سهشنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||