ناگفته های من وتو
ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد! 
نويسندگان

چرانگاهم نمی کنی؟؟؟نگاهت می کنم که چگونه دیده گانت رااز من دریغ می کنی.چشمانت را می دزدی .به هر چیز پناه می بری تا از نگریستن به چشمانم بگریزی!!!!چرا؟؟؟

از چه می ترسی؟چه چیزی در نگاهت پنهان است که هراس افشا شدنش را داری؟؟؟

کدام بخش از وجودت از دیده شدن هراس دارد؟نترس من تورا آنگونه که هستی می پذیرم.چرا که می دانم آنچه هستی حقیقی ودور از دروغ وریاست.پس خودت باش .آنچه از خود واقعی ات پنهان کرده ای به توجه تونیازمند است تا تورا شاد نگه دارد.

شده ای یک راز ومی دانم اگر نتوانم بشناسمت دلسرد خواهم شد.من رازها را دوست ندارم.بگذار دیوارها فرو ریزند.

خودت باش.گوشه های تاریک وجودت سر در گمم می کنند.

بگذار ببینمت.نترس از افشا شدن.انسانها مدت زیادی در راز زنده نمی مانند.

نخواه که به دیدن نقابی دلم را خوش کنم.بگذار حقیقت هر چه که هست.چون خورشید برما بتابد.چرا که خالق ما، مارا از روی حقیقت آفرید.

پس بیا با حقیقت خو بگیریم.عشق از حقیقت ظهور می یابد.

حقایق را به دلخوشی های ناچیز وگوتاه مدت نفروش.من دروغ هایت را باور می کنم اما تو از عشقی ناب محروم می شوی.

نگذار دل به نقابها ببندم.صداقت را برایم هدیه بیاور.من بوی ناب حقیقت را می شناسم.بگذار تو را ببینم.نه صورتکی که از رویا سر براورده است.

میان عاشق ومعشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز


[ دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ فرشته سیفی ]

می خوام بنویسم ٩٠،اما انگشتام طبق عادت می نویسن...  ٨

خب دیگه یه دهه با این عدد سر کردم.با خودم می گم کاش به تکرار زندگی مثل نوشتن این عدد عادت نکرده باشم.

باز هم عید آمد .با همه خوبی ها و شیطنت هاش با سیزده بدر شد.رفتیم و دیدیم و یا گرفتیم و برگشتیم.اما یک چیز این روزا مدام در ذهنم نشخوار شد.

آدما به نام زندگی چکار می کنن؟؟؟

تا حالا فکر کردین به نام زندگی چه کارهایی انجام می دهید؟؟؟یا چطور روزهایی رو سپری می کنید که به نام زندگی به شما بخشیده اند.با روزهای زندگی تان چگونه برخورد می کنید؟؟؟

این روزها دیگر تکرار نمی شوند.ما به شنیدن این حرفها عادت داریم اما وقتی کسی را که پارسال کنارمان بود امسال نیست را به یاد می آوریم ،متوجه می شویم زیاد هم فرصت نداریم.

دیدن آدمایی که روزشان را می کشند تا به شب برسند و باز تکرار روز و شبی که هیچ روزنه ای به فردا ندارد.

دیدن این زندگی ها به من آموخت هر کس انتخابی  دارد وگرچه خوب یا بد او مسئول زندگی خود است.و من نباید به خاطر بد بختی و یا مشکلات کس دیگر افسوس بخورم  و به عدالت خدا شک کنم.چرا که این منم که زندگی خود را رقم می زنم چه خوب چه بد.

مدتهاست که مثل ماجرای موسی و خضر پیغمبر هر زندگی فقیرانه ای را می بینم از خدا می پرسم چرا؟؟؟

چرا باید بعضی ها آنقدر داشته باشند که ندانند چگونه مصرف کنند و یک عده از زور بدبختی شبها با گریه بخوابند.

هر بار ماجرایی مرا به حقیقت امر هدایت می کند اینکه هرکس خود با نیت و خیر خواهی خود باعث پیشرفت زندگی خود می شود.

دیدن طبیعت خدا که مثل کتاب باز روبرویم گسترده است به من یاد می دهد.اگر سبز باشم مثل این طبیعت همه را با خود همراه خواهم کرد.این زمین سرسبز با اینکه هزاران پا روی آن بی اعتنا قدم بر می دارند و طراوتش را نابود می کنند.سخاوتمندانه سرسبزی خود را به همگان هدیه می کنند.

واین رود که با صدای نوازشگرانه از کنار پایم عبور می کند و با قطعه سنگی که درونش فرو می رود به من می فهماند اگرمثل اون سنگ سخت باشم و سنگین، غرق خواهم شد در زندگی.یا اگر مثل اون تکه چوبی که همراه با جریان رود ،آرام پستی و بلندی ها را کنار می گذارد و جلو می آید،سبک باشم هیچ مشکلی قادر به بلعیدنم نخواهد شد.مثال همین چوب که شاید بزرگتر از سنگ هم باشد اما هیچ موجی توان غرق کردنش را ندارد.چرا که تسلیم مشکلات نگشته و خود را انباشته از عادتها و آموخته ها نکرده است رها از هر گونه آلودگی جلو می رود بی اعتنا به آنچه زندگی سر راهش قرار می دهد.

همه چیز را می پذیرد وگذشت می کند.

کاش می توانستیم با بوی خوش زمین زندگی کنیم، مانند گیاهان هوا وتنها روشنی آفتاب خوراک ما باشد.

[ یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ رها خوش آمدید... تمام نوشته های این وبلاگ باورها واندیشه های نویسنده وبلاگه.خوشحال میشم نظراتتون رو باهام شریک بشین.بی نهایت سپاسگذارم از حضورتون...
موضوعات وب
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت