|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
زندگی جاده ای است پراز ایستگاه واین تویی که انتخاب می کنی در کدام ایستگاه بایستی وچه چیزهایی دریافت کنی!ودر کوله زندگی ات جا دهی. اگر کوله ات پر از کینه ونفرت وحسادت وغم وغصه ورنج باشد فکر می کنی جایی برای دوستی،عشق وشادی خواهی داشت؟ هر قدر که کوله ات را از خار وخاشاک پر کنی،جای گلی را به خار داده ای.حواست باشد کوله ات جای چه چیز هایی است وتو زحمت حمل چه چیزهایی را به خودداده ای. می خوام چیزی به تو بگویم.آنچه را که همراه خود می بری زندگی ات را می سازد. همه آدمها دوست دارندشاد وخوشحال زندگی کننداما غافلند از اینکه آنچه در درون خود انباشته اند آنها را از رسیدن به شادی دور نگه می دارد.انسان در آغاز زندگی اشن پاک وعاری از هر رنگی است مثل یک صفحه سفید یا بوم نقاشی. اما در مسیر زندگی باور ها واعتقادهای گوناگون رفتار ومنش های متفاوتی که می بیند ویا به او تحمیل می شود این صفحه سفید یا بوم را چنان خط خطی می کند که دیگر هیچ نشانی از آن بوم وصفحه سفید نمی ماند که هیچ،حتی نقش ماندگار یا قابل لمسی هم دیده نمی شود. نقاب های جور واجور از وجود انسان چیزی می سازد که فرسنگها از خود او دور است. آنچه تو را می سازد نه پول ومقام نه تحصیلات وعنوان های اجتماعی ، بلکه باورهای خود توست.انچه در زندگی گرد آورده ای.در ذهن وقلبت همین. پس ببین مر کز وجودت انباشته از چیست؟؟؟ [ چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٩ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||