|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
اگر بتوانی زباله های ذهنت را بیرون بریزی.اگر بتوانی صداهای درونت را بخوابانی.اگر بتوانی افکار گوناگونی را که مدام به تو دستور می دهند چه عکس العملی نشان دهی را از ذهن برانی به سکوتی می رسی که سرشار از نور وزیبایی است.انگار که به دیدار خدا آمده ای تمام زندگی ات زیر ورو می شود وتو خود واقعی ات را باز می یابی. اکنون دیگر کلافه نمی شوی.عاصی وافسرده وغمگین ودلمرده...تمام این واژه ها برایت بی معنی می شود.تو خودت را می شناسی.تمام نقاب ها کنار رفته اند. باز هم زنده ای وزندگی می کنی.اما نه مثل گذشته.در میان مردمی ،اما نه با نگاه گذشته وبرخورد قبل. اکنون به رازی پی برده ای. تو فرمانروایی نه فرمانبر افکار واندیشه های دیگران. اکنون شگفته ای در عشق، در هستی،قد بر افراشته ای وبه خود عشق تبدیل شده ای. [ سهشنبه ٦ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٥ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||