|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
می دانی سخن گفتن اکنون چقدر برایم دشوار است.اکنون که می دانم با بر زبان آوردن هر کلمه ای خود را معرفی می کنم.حالا که می دانم با بیان هر موضوعی خودم را بیان می کنم وبا قضاوت کردن در مورد هر رویدادی خودرا قضاوت می کنم وبا هر اعتراض به خود اعتراض می کنم. سخت است که بدانی تمام کارهایی که می کنی معرف خود واقعی توست. نقابها، دیگر به درد نمی خورند.دیگران را می فریبی.آنرا که در درون خود تو نشسته وبه تو وکارهایت می نگرد را چه؟؟؟ او با مهربانی وعشق از تو می خواهد خودت باشی.هر اتفاقی بیافتد مهم نیست.مهم این است تو خودت باشی. واین سخت است ،سخت است که خود را چون آیینه ببینی.هر کاری، هر حرفی، هر حرکتی را در واضح در خودت نگاه می کنی ومی دانی که این تو هستی.تلخ،رنجیده،یا عاشق،یا یک نفس ضعیف.نقابها دیگر به درد نمی خورند.چون تو همه چیز را می دانی. فریفتن دیگران دیگر قشنگ نیست.جالب هم به نظر نمی رسد.دیگر این چیزها سر گرمت نمی کند.بدتر اشکت را در می آورد.یکی در آیینه مقابلت ایستاده وتو را به تو نشان می دهد. زشتی،حقیری،کوچکی،نادانی.آیا نمی خواهی کاری انجام دهی.نمی خواهی این سیاهی ها را بزدایی.فردا دیگر ممکن نیست.انکار هم دردی را دوا نمی کند.تا کی می توانی از خودت فرار کنی.تا کجا؟؟؟ هر کجای دنیا بروی مجبوری خودت را هم با خودت ببری!!تمام دنیا را بدوی.یا هر جایی پنهان شوی از دست خودت در امان نیستی. این تویی!!! او را ببین...سخت است ولی امکان پذیر است. نقاش باش یا یک موسیقی دان.یا یک سفالگر یا یک نجار.هر چه می خواهی باش وخودت را بساز.مثل یک تابلو یا قطعه موسیقی.یا یک گلدان ویا هر چه می خواهی. فرار راه چاره نیست.تا ابد دنبال توست.خودت را هم ببین. [ دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱٢ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||