|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
از خودم می پرسم :من کی ام؟؟؟وسکوت می کنم.هیچ جوابی ندارم.هجوم افکار گوناگون مرا با خود می برد ومن چون تماشا گری به نظاره می نشینم. ذهن من چه تند روزها را ورق می زند ومرا به گذشته می برد.گذشته های دور،که چون نجوایی به گوشم می رسند. تلخی ها،ناکامی ها،کابوس هاف انگار که در خواب این زندگی بر من گذشته.چه سخت بود ودشوار.َ اما، اکنون آنچه که دارم چون الماس برایم باارزش است.آنچه که دارم گم شدنی نیست.فراموش شدنی نیست.چه یک عمر می ترسیدم از ،از دست دادن آنچه که دارم.وتنها رنج آدمی این است.آنچه دارد از دست برود.وآنچه که متعلق به تو نباشد لاجرم فانی خواهد بود. تمام اندیشه های من مال خودم هستند.هیچ کدام را دیگران در من نکاشته اند.هیچ اندیشه ای در من انبار نشده.هر چه هست از درونم روییده است. واین تنها چیزی است که دارم .وجود من همچون خاکی بکروتازه، عاری از هر گونه تعصبی حقیقت ها را می جوبد. حقیقت وجودم، حقیقت بودنم،حقیقت حیرت آور زندگی ام. واین سوال که من کی هستم؟؟؟ شاید یک روز بدانم شاید!!! [ یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:٥٦ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||