ناگفته های من وتو
ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد! 
نويسندگان

چشم که می گشایم نور افتاب با شادی سلامم می کند.اما من به دیدن هر روزه اش عادت کرده ام.حتی صدای خنده اش هم مرا سر ذوق نمی آورد.

بر می خیزم،تمام وسایل اتاقم روزی تازه را جشن گرفته اند.اما من به نظاره هر روزه شان در جای خود خو گرفته ام.

سر و صورتم را می شویم وبه مادرم که طبق معمول سرگرم کار در آشپزخانه است زیر لب سلام می دهم و او هم مثل همیشه حین کار جواب می دهد وحرفهای تکراریش را که به شنیدنشان عادت دارم را از سر می گیرد.

به سراغ کتابهایم می روم. وسایلم را جمع می کنم.آماده برای بیرون رفتن سفارشات تکراری مادرم را گوش می دهم از خانه بیرون می روم.کوچه بلند وپر درخت مان مثل همیشه سر جایش است.وصدای جاروی  زمخت و خش دار رفتگر تنها صدایی که سکوتش را بر هم می زند..سلام میدهم وبی اعتنا از کنارش رد می شوم.شنیده ونشنیده جواب می دهد.او هم به همه چیز عادت کرده است.به سلام هر روزه من.به جاروی دستی اش وبه کوچه ای که هر روز تمیزش می کند حتی به برگهای رنگارنگ درختان.

سر کوچه با دکتر، همسایه روبه رویمان بر خورد می کنم.طبق معمول سعی می کنم لبخند بزنم وخیلی مودب سلام احوال پرسی  می کنم وحال خانواده اش را می پرسم.او هم مثل همیشه با لبخندی که تمام صورتش را پر کرده است حال پدر ومادرم را می پرسد واز هم جدا می شویم.

این هم عادت دیگریست،از کنار رفتگر زحمتکش مان بی اعتنا بگذرم وجلوی دکتر صاف ودست به سینه بایستم.!!!!

از چه قانونی پیروی می کنم من؟؟؟چه کسی حکم داده کار دکتر از کار رفتگر با ارزشتر است؟؟؟

من عادت کرده ام ،عادتهای دیگران را بپذیرم عادت کرده ام به رفتگر بی اعتنا باشم به دکتر احترام بگذارم.عادت کرده ام طبق معیارهایی که برایم تعریف کرده اند زندگی کنم.واندیشه ها را بپذیرم بی تفکر وسوال.

عادت کرده ام به راه رفتن در میان پیاده رو های پر از مردم.به تماشای چهره های خسته وگرفتار آدمها .به شنیدن صدای خنده وگریه مردمان خو گرفته ام.

عادت کرده ام از کنار گلهای رز وبوی ناب گل یاس حیاطمان به سادگی رد شوم.وبوته تازه رسته در باغچه خانه مان را با بی اعتنایی لگد کنم.من عادت کرده ام به قد کشیدن کودکان دیروز و عصیان جوانان امروز ونگاه حسرت بار سالمندان.

من عادت کرده ام،به نگرانی هر روزه مادرم وبه چشمان نخفته وسرخ از کار طولانی مدت پدرم.به نگاه افسرده و غمگین خواهرم وبه خودنمایی مغرورانه برادرم.

من عادت کرده به گریه کودکان بی سرپناه.وبه دیدن چراغ روشن همسایه، وچیدن سیب کال از باغ پیرمرد عصبانی سر گوچه و...

من عادت کرده ام به تکرار جمله ها.من عادت کرده ام به قضاوت درباره تمام کسانی که با من فرق دارند.درباره کسانی که نمی توانم معنی کارها وبودنشان را دریابم.

عادت کرده ام به جنگیدن بر علیه چیزهایی که در موردشان هیچ نمی دانم.به محکوم کردن ناشناخته ها.به تحقیر کردن هر انچه از درک من خارج است.

من عادت کرده ام به تکرار هر روزه نام "خدا" بی آنکه بدانم چه کسی را صدا می کنم.

من عادت کرده ام به عادتهایم ، تو چطور؟؟؟زیستن با عادتها چه ارزشی دارد.به غیر از سرخوردگی ونا امیدی وخستگی!!!نگاهی تازه می خواهم وطرحی نو برای زندگی امروز...!

[ چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ رها خوش آمدید... تمام نوشته های این وبلاگ باورها واندیشه های نویسنده وبلاگه.خوشحال میشم نظراتتون رو باهام شریک بشین.بی نهایت سپاسگذارم از حضورتون...
موضوعات وب
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت