|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
در روانشناسی مبحثی هست به اسم شرطی کردن حیوانات.اصولا انسانها همه چیز را در وجود حیوانات امتحان می کنند.واین نگاه کنجکاو ی به دنیای بیرون باعث می شود از دنیای درون خود بی خبر بمانند. بعضی ها به قبول بعضی چیزها چنان یقین حاصل کرده اند که به هیچ عنوان قبول نمی کنند که ممکن است این باور ها از بس تکرار در ذهن جا گرفته باشد.آنقدر خود رادر حصار باید ونبایدها گرفتار می کنند که مجبورند مدام از قواعدی برای مهار خود پیروی کنند.وهر گز هم به خود جرائت نمی دهند یک قدم جلو بگذارند واین فکر را باز نگری نمایند قوانین پیچیده وقواعد کسل کننده روزمره چنان ترسی به دلشان انداخته که هر گز به خود اجازه فکر دیگر را نمی دهند.که هیچ اگر کسی هم پیدا شود واین فکر را زیر سوال ببرد فوری مجازات می شود.هیچ کس هم به درستی ونادرستی این قواعد نمی اندیشند.یا حتی در خلوت خود هم به آن شک نمی کنند. آنچه اکنون مرا واداشته به اندیشیدن وگاهی شک کردن به بعضی باورها، حسی است در وجودم که ترسم را مهار می کندومرا وا میدارد که بیندیشم.به آنچه می بینم واتفاق می افتد ومی شنوم واحساس می کنم. آنچه در یافت می کنم از قدرت لایزال الهی وآنچه روحم از تجربه زندگی می گوید.با آنچه آموخته ام آنقدر فاصله دارد که دچار تردید وهراسم می کند.چرا هر گز مجاز نیستم مستقل بیندیشم؟چراهمواره باید حاصل فکر دیگران باشم؟چرا مدام باید اما واگر ها وتجربه های دیگران را یدک بکشم؟ آیا خداوند واقعا مرا آفریده که حاصل تجربه های دیگران باشم یا خود تجربه ای نو شوم برای تجلی قدرت خداوند.چرا هرگز نمی توانم از این حصار بیرون بروم؟این خط قرمز ها را چه کسی برمن تحمیل می کند؟ اگر من نخواهم که باورها وعقیده هایم حاصل تجربه دیگران باشدچه باید بکنم. می خواهم خود راهی شوم تازه ونو برای عقایدی که مرا از حصار این همه اما واگر رها می کند.می خواهم بیاموزم وتجربه کنم.وپی ببرم به اینکه چه کسی هستم وچه کسی می خواهم باشم. نمی خواهم تعریف من از من فقط حاصل تعریف دیگران از من باشد می خواهم این حصار را بشکنم.شاید اشتباهی صورت گرفته باشدچرا همه می ترسند از اندیشیدن من!ومدام مرا وا می دارند که به چیزی بیندیشم که آنها می خواهند. من نمی خواهم یک زندگی تکراری باشم.هر انسان تجربه ای نو از خداوند است پس چرا مرا وا می دارید به تکرا خدا در زمین. می خواهم حقیقت را بیابم می دانم که بیهوده نیستم.مرا قدرتی است که توان شکافتن را دریا ووآسمان را دارد.در من رازی نهفته که فقط خالقم می داند. خداوند در من دنیایی قرار داده است ومن آمده ام تا آن را بسازم.مرا با سبد تجربه های خود تبدیل نسازید.من هم رویایی دارم. ورویای من این است خودم باشم بدون قوانینی که به من می گوید محدودم ومجبور. رویای من این است نی لبکی شوم بر لبهای زندگی تا عشق تراوش کند از من.که هر جانفرتی هست عشق باشم من. رویای من این است زمین مزرعه عشق شود روزی مردم درآن بذر محبت بکارند وعشق درو کنند.
[ شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳۸ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||