|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
آنقدر زیبا وعمیق به درختان نگاه می کرد که تعجبم را بر انگیخت. پرسیدم بر ای چه اینقدر عاشق طبیعتی؟در حالی که علم هر روز شگفتی های بیشتر وبهتری را به نمایش می گذارد لبخندزذ:نمی دانم.انگار روحم با طبیعت سازگار تر است تا صنعت.از طبیعت بیشتر می آموزم.در حین گفتگو به رودی رسیدیم که گوشه ای از آن پر از آشغال وزباله بود.نشستم ومشتی آب بر داشتم .کنارم ایستا ده بود ونگاهم می کرد گفتم:چه چیزی در این طبیعت پر از لجن واشعال وجود داردکه تو بیاموزی؟ کنارم نشست وبا لبخند .گفت:اینجا را نگاه کن.انسان مثل آب روان این رود جاری وزلال وپاک است. اگر قسمتی حتی قسمت کوچکی از وجودت را جایی جا بگذاری یا بیالایی مثل این آب جدا مانده از رود روان گندیده ونا مرغوب خواهد شد. ایستایی تو را به مرداب می کشاندو رنج ماندن سخت است برای اینکه بتوانی هماهنگ با زندگی جلو بروی باید جرائت پذیرفتن رویداد های زندگی را داشته باشی. جرائت تغییر وتحول را.خودت را باور کنی تا به آنچه بودی برسی. این رود جاری است ونیازی به ایستادن ندارد تا جایی را صاحب شود.ما مسافریم ونیازی به خرید مسافر خانه نداریم.شاید مسخره باشد ولی باور کن خیلی از ماها اینگونه می اندیشیم می خواهیم جاده ای که می رویم مال ما باشد.آنقدر سرگرم این جاده می شویم که رفتم فراموشمان می شود. فقط می توان از آنچه که هست لذت برد نمی شود چیزی را در زمین تصاحب کرد . آسمان را کسی نمی تواند به نام خود سند بزند. [ دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳۱ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||