ناگفته های من وتو
ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد! 
نويسندگان

با صدای دوستم از خواب بیدار شدم.هنوز خسته بودم.همیشه همنطور بود چند ساعت که در ماشین می نشستم یک روز خستکی وکوفتکی تنم رو باید تحمل می کردم .دوستم با پدرش منتظر بود تا مرا به سر زمین ببرد دیشب که امدیم داشتند در مورددرو بحث می کردند.گفتم می خوام قبل از درو گندمزاررا ببینم.

اماده که شدم  روی تراکتور کنار دست پدر دوستم نشستم واوچه با صلابت واستوار تراکتور را روشن کرد وبه راه افتاد.انگار که می خواست نتیجه یک سال تلاش خود را به چه آدم مهمی نشان بدهد

از دور که چشمم به گندمزار افتاد یک دشت طلا بود.فکر کردم  یک پارچه طلایی روی یک زمین مسطح پهن شده است.اما  وقتی رقص خوشه هارا درامواج باد دیدم ناخوداگاه با خود زمزمه کردم."دریای طلا".

اما اینها هیچ کدام توصیف واقعی گندمزار نبود.دوربینم را در آوردم تا شاید بتوانم از دریچه آن این همه زیبایی وعظمت را به تصویر بکشم.اما دریچه دوربین من خیلی کوچکتر از آن بود که این همه زیبایی را درون خود جای دهد.آن را کنار گذاشتم ومحو تماشای رقص خوشه ها شدم.

خورشید داغتر از همیشه بر فراز گندمزار ایستاده بود وچه مهربانانه وبا افتخار دست نوازش گر خود را بر سر گندمزار می کشید.

چرا هرگز اینجا را ندیده بودم.من هیچ چیز در مورد کشاورزی نمی دانستم.گفتم :

:گندم ها راکی می کارند وکی درو می کنند؟

واو با حوصله و دقیق برایم تو ضیح داد:

:بعد از انکه زمین آماده کشت شد اول پاییز گندم  ها  در دل زمین قرار می  گیرند ویک سال بعد اواسط تابستان آنها را درو می کنند ومن با تعجب به او نگریستم:

:یعنی سرمای زمستان وبرف وباران.اسیبی به انها نمی رساند؟واو با لبخند گفت:

:همان برف وباران این خوشه های زرین را به ما می دهد.آن سرمای سخت وبرف وباران نه تنها مانع رشد گندم ها نمی شود.بلکه یک دانه را هفتاد دانه می کند.البته بعضی از دانه ها که مقاومت کمی دارند از بین می روند.تنها آنهایی که تاب تحمل سرمای سخت زمستان را دارند بارو رمی شوند.

راه افتادم وقدم به درون گندمزار گذاشتم.خوشه ها تا نزدیکی شانه هایم بالا آمده بودندوبازوانم را نوازش می کردند.دست بردم وچند خوشه چیدم.چقدر زیبا بود وچه جالب در کنار هم ردیف شده بود

چشمانم را بستم وبه موسیقی آرامی که بادهمراه با خوشه ها می نواخت دلسپردم که از موسیقی هر سازی با وجودم اشناتر بود.

یاد شب شعرای دانشگاه افتادم.یاد بحث هایی که همیشه در مورد خودشناسی وخدا شناسی راه می انداختیم.این بحثها مدام ذهنم را به چالش می کشاندبحث هایی که گاهی کسی جوابی برای آنها نداشت.

انسان چیست؟کی به آرامش می رسد؟چرا این همه رنج می برد؟این همه غم وغصه وحسرت نتیجه اش چیست؟چرا تا زنده ایم مدام می دویم ومی جنگیم و.در آخر بدون این که  بدانیم چرا بودیم عزم رفتن می کنیم؟

وانگار امروز به اینجا کشیده شدم تا در وسط این گندمزار به پیوند خودم با طبیعت اعتراف کنم.شاید من هم یک گندم از این گندمزار باشم!

نظام هستی چنان عالی وزیبا طراحی شده است که همه چیز روشن وواضح در ان آشکار است.

خداوند خود فرموده:در زمین نشانه هایی است برای انسانها،اگر بدانند.

جواب خیلی از سوالها در دانشگاه ها نیست.من اگر بتوانم از پیله خود خارج شوم.پرواز مال من است.گاهی انقدر درگیر بود ونبود خویشم که از یادم می رود، در هر ذره عشقی است که با تمام وجود به من می نگرد ومن انقدر گرفتار خود که قادر به دیدن نیستم.

اما ندیدن دلیل نبودن نیست.به قول حافظ :تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

این گندمزار به من می گوید"دیدن این لحظه انقدر زیباست که تمام آن یک سال سختی وسرما را می شود از یادبرد ولبخند زد.

می شود تمام ان سرمای سخت وگزنده را به خاطر این خوشه های طلایی که حاصل رنج وتنهایی یک دانه گندم است را فراموش کرد وخوشحال بود وافتخار کرد.ومی شود از میان رنج ها گذشت ، بدون اینکه وجودت خراشی بردارد.اگر به کار خدا ایمان داشته باشی.

می شود راحت تر زندگی کرد اگر چشم دل باز کنی و ببینی که خدا وند چگونه با عشق به تو می نگرد وبا چه عظمتی همه چیز را در نهایت زیبایی برای تو می خواهد.تو بزرگ وبا عظمت خلق شده ای ،نه حقیر وکوچک با چند نیاز کوچک زمینی.تو باید یک روز یک گندمزار با شکوه باشی.نه یک کویر افسرده.

ما افریده شدیم تا خود را بیا فرینیم از میان تلخی ها، تنهایی ها،سختی ها ومصیبتها وترس ها وتردیدها.مثل ان دانه گندم که در سیاهی درون خاک زمین را می کاود تا سمت خروج را بیابد وبه سمت خورشید جوانه بزند.اگر ناامید شود در تاریکی میمیرد بدون آنکه زیبایی ها را تجربه کند.

این دانه گندم با تمام سخاوتش به من می گوید:

:کمتر از ذره نه ای، پست مشو اوج بگیر، تا به منزلگه خورشید رسی بار دگر.

 

[ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ رها خوش آمدید... تمام نوشته های این وبلاگ باورها واندیشه های نویسنده وبلاگه.خوشحال میشم نظراتتون رو باهام شریک بشین.بی نهایت سپاسگذارم از حضورتون...
موضوعات وب
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت