|
ناگفته های من وتو ناگفته های تو را نمی دانم.اما ناگفته های من غده ای شده که برسراسر سینه ام سنگینی می کند.وبغضی که گلویم را می فشارد.افسوس که چشمانمان دیدن می تواند وذهنمان تشخیص را.ولی زبانمان از گفتن هراس دارد!
| ||
|
می دوی،بی وقفه وبدون توقف.توی گرما وسرما.ترافیک.برف.بی امان وبدون استراحت.یکنواخت.بدون ایستادن ومی دوی وهر چه غیر دویدن را فراموش می کنی. وناگهان یک روزه،روزی بازهم مثل گذشته در حال دویدن زمان زمان می ایستد.جاده به پایان می رسدویکی در گوشت زمزمه می کند:پایان پایان!!!وناگهان به خودمی آیی.پایان یعنی چه؟من که هنوزتمام نشده ام هنوز خیلی کار دارم. وصدا تکرار می کند پایان.وتوفقط فر صت داری نگاهی کوتاه بیندازی به آنچه بوده ای.جاده پر پیچ وخمی که تو را در پیچ وخم هایش گرفتار کرده بود اینجا به پایان می رسد.اینجاپایان خط بودن توست..اکنون فقط یک خاطره با توست.همه ئچیز تمام شده است.بازگشت ممکن نیست. فقط یک جمله از ذهنت مثل برق عبور می کند"چه قدر زود دیر می شود". پرده ای کشیده می شود جمله ای به پایان می رسد وپرنده ای گوچ می کند.چشمانت را می بندی وجهان رابا تمام گرفتاری ها ودویدنها ودلشوره هایش به آینده گان می سپاری. ولی ای کاش می دانستی!زودتر می دانستی که دنیا فقط یک صحنه نمایش است.اما تو درگیر صحنه شدی. تمام آن دردهاورنج ها تمام آن غم ها وغصه ها ناگهان لذت بخش می شوند. وقتی از زندگی می گذری.تمام آنچه بود فقط یک اتفاق ساده می شود.اما تو چه بودی؟ این را باید جواب دهی!!! [ چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٥٤ ب.ظ ] [ فرشته سیفی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||